
این سخن هست ز آل معصوم
بین اعراب بود این مرسوم
تا که یک مؤمنى از اهل عرب
رود از دار فنا جانب رب
چند روزى دگر از بیت عزا
نرود سوى سما دود غذا
گفت راوى که پس از مرگ رسول
درعزاخانه زهراى بتول
دیدهام دید به کاشانه او
دود بالا رود از خانه او
در تعجب بشدم از چه سبب
شده در خانه او ترک ادب
بدویدم به سوى اهل عزا
که بپرسم سبب طبخ غذا
ناگهان چشم من از دور بدید
طعم آن دود غذا را بچشید
راه آن کوچه که مسدود شده
خانه وحى پر از دود شده
آتش از بس که برافروخته بود
در و دیوار همه سوخته بود
آنچه دیدم به ظهور و به شهود
فاطمه بود در آن آتش و دود
هاتفى گفت على خانه نشست
پهلوى فاطمه از دربشکست
بهر مظلومى زهراى عزیز
اشک اى دیده آرام بریز
"به امید ظهور که صد البته نزدیکست"